خانوم ,تاکسی ,مسافر ,راننده ,خانوم مسافر ,راننده تاکسی

امروز سوار یه تاکسی شدم . صد متر جلوتر یه خانومی کنار خیابون ایستاده بود. راننده ی تاکسی بوق زد و خانوم رو سوار کرد . چند ثانیه ای گذشت...
+ راننده تاکسی : چقدر رنگ رُژتون قشنگه !

+ خانوم مسافر با لبخند : ممنونم

+ راننده تاکسی : لباتون رو برجسته کرده ...

خانوم مسافر سایه بون جلوی صندلی رو داد پایین و لباشو رو به آینه غنچه کرد ...

+ خانوم مسافر : واقعا ؟!

راننده تاکسی خندید ، با دست راست دستِ چپ خانوم مسافر رو گرفت و نگاه کرد ؛

+ راننده تاکسی : با رنگِ لاکتون ست کردین ؟! واقعا" که با سلیقه این ... تبریک میگم

+ خانوم مسافر : وای ممنونم ... چه دقتی ! معلومه که آدم خیلی خوش ذوقی هستین ...

تلفن همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن ...

موقع پیاده شدن راننده ی تاکسی کارتش رو داد به خانوم مسافر و گفت : « هرجا خواستی بری ، اگه ماشین خواستی زنگ بزن به من ... در خدمتم »

خانوم مسافر کارت رو گرفت یه چشمک ریزی هم زد و رفت ...
___________________________________________________

اینو تعریف نکردم که بخوام بگم خانوم مسافر مشکل اخلاقی داشت یا راننده تاکسی ...

فقط می خواستم بگم ...

توی این چند دقیقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسیده باشه که،

که راننده ی تاکسی هم یک خانوم بود ...

# ما با تصوراتی که توی ذهن خودمونه ، قضاوت می کنیم ...


منبع اصلی مطلب : خودمونی ها ツ
برچسب ها : خانوم ,تاکسی ,مسافر ,راننده ,خانوم مسافر ,راننده تاکسی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : چند دقیقه ؛ در تاکسی ...