ساسان ,نهنگ ,چنگالو ,قاتل ,بزرگوار ,دوست ,نهنگ قاتل ,نهنگ قاتلو ,خدمت سربازی
دستم شیش تا بخیه خورده ...اومدم تُن ماهیو باز کنم ،انقد درش از این آسون بازشوها بود که از چهار جهت متوازی دستمو پاره کرد ...منم از رو نرفتم البته ،همینجوری که داشت ازم خون می رفت ، کل تن ماهیو خوردم ، بعد رفتم بیمارستان و بستری شدم ... اصلا" گرسنگی هر جنبنده ای رو دچار تغییرات ژنتیکی و بیولوژیکی می کنه آقا جان ...

مثلا یه دوستی داشتیم بهش می گفتیم نهنگ قاتل ...بوووود باور کن ! یه بار تو فلافلی سلف سرویس رفتیم انقد از این مایحتویات رایگان ریخت توی ساندویجش که انداختنمون بیرون ...یارو گفت 5 تومن دادی داری بیست تومن میخوری ! اما به خاطر این بهش نمیگفتیم نهنگ قاتل ...ماجرا از این قراره ...

یه مهمونی بودیم ، تولد ساسان - یکی از بچه ها - که مصادف شده بود با خبر معافیتش از سربازی ... به همه میگفت من امروز دوبار متولد شدم ...حالا بماند بعد از سه ماه که از مراسم جشن و سرورش گذشت ، معافیتش رد شد و رفت خدمت سربازی ...حالا اینارو ول کن داشتم نهنگ قاتلو میگفتم ...

مهمونی شروع شد ...انواع خوراکیجاتی که نه چشم ما دیده بود و نه شکم عزیزمون چشیده بود ، روی میز گذاشته شد...خیییلی متمدنانه همه داشتن برا خودشون غذا میکشیدن که از قضا یه تیکه گوشت تنوری شده ، چشم نهنگ قاتلو گرفت. درست وقتی که از شمال میز چنگالو زد به گوشت، یه چنگال دیگه از طرف شرق میز فرو رفت توو این گوشت بدبخت ...چشم نهنگ قاتل خیره شد به چشم رقیب که یه آقای محترم نسبتا" مسّنی هم بود.دوستم گفت :« از فرعی پیچیدی اصلی داداش ! حق تقدّم با منه ! » آقای مسن هم گفت :«  ادب و شخصیت نداری درست حرف بزنی ؟احترامت کجا رفته ؟» دوست منم بدون هیچ جوابی همچین چنگالو فروووو کرد توو دسته این بنده خدا .آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ

کار بالا گرفت عاغا...همه چی ریخت به هم .یکی از بین جمعیت اومد جلو دوستمو گفت :« یه خورده شعور اجتماعی و تمدن داشتن بد نیستا» رفیقم گفت:« بابا متمددددن ، از بشقابت معلومه کارامل و شکلات بستنیو ریختی رو جوج موجه هات! هرررررری بابا » عاغا تا اینو گفت ، زد زیر بشقاب اون بزرگوار ، خلاصه کلا" دیگه گلاویز شدن با هم . ساسان بدبخت هم که تازه اومد توی سالن ، تا وضعو دید زد زیر گریه . بعد از اینکه نهنگ قاتل - یعنی همین دوست بی ادبمون - چندتا کشیده  حواله ی اون بزرگوار کرد از زبون ساسان فهمیدیم که آقا میانسالی که چنگالو فرو کردیم توو دستش ، بابای ساسان بود ! اون بزرگوار هم که چندتا کشیده از دوستمون خورد همونی بود که قرار بود به ساسان کمک کنه بره خارج از کشور؛ اما خب در نهایت با این بدبخت لج کرد و الان ساسان سه ماه بعد از این ماجرا و تولدش ، رفته خدمت سربازی !

ساسان جان ، اگه چرخ روزگار جوری چرخید که این متنو دیدی ، ازت عذر میخوام دوست من ، ولی  تقصیر من نبود که دیگه جواب تلفنای آدمو نمیدی ... یا اصن تحویل نمیگیری ...من که چنگالو نزدم به دست بابات ...
___________________

در هر صورت گرسنگی بد چیزیه ...داد و امون از دست شکم ...
منبع اصلی مطلب : خودمونی ها ツ
برچسب ها : ساسان ,نهنگ ,چنگالو ,قاتل ,بزرگوار ,دوست ,نهنگ قاتل ,نهنگ قاتلو ,خدمت سربازی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : داد و امون از دست شکم ...